یک جعبه ی جگری و کارتونی (این کارتونی همان رنگ مخصوص جعبه های کارتونی ست)
هزار هزار تا شکلات تویش...
یک لیوان قرمز که تمام خاص بودن دنیا را توی خودش دارد...
بازی ها... این ها برای تقویت هوش منند... انگار هنوز امیدی هست... اما حتی نمی دانم باید باهاشان چه کنم؟
جامدادی رنگی رنگی با تمام تکه تکه های لوازم تحریر بنفش رنگ تویش... که دور گوسپند بنفش تری را گرفته اند... و فلشی که قرار بود تویش هنگ اور باشد و حالا نمی دانم کدام فیلم.
این پسرک 15 سانتی نارنجی با دهان گشادش... و بوی عطر خوبی که می دهد...
و... آن نامه ای که.... خب بگذریم...
این ها عزیز ترین داشته های این لحظه ی منند.... دوستشان دارم به اندازه ی 5 سال و هزار شب...
پ.ن: این عزیز ترین های من در ادامه ی ان بازیِ جا ردن دوست داشتنی ها توی یک برگه ی A4 نیست. این ها کادو اند. از دوستی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:50  توسط مداد گلی
|
هیچ نخوانیدش. این پیشنهاد من است.
آدم توی هیچ چیز که اصالت نداشته باشد اما توی ایمیل داشتن باید اصالتش را حفظ کند. باید یک آدرسی داشته باشد که برگردد به هزار سال قبل. که همین طور سال تا سال خاک بخورد و هفت هزار ایمیل نخوانده تویش باشد. و یک روزی که همه ی دنیا تعطیل می کنند و می روند خانه هایشان (بله، من نرفتم خانه هایمان. این 5 روز یک درمیان تعطیل را توی خوابگاه بودم) در این ایمیل را باز کند و هی نخوانده های مزخرفش را پاک کند و برسد به خوانده هایی که یک جایی توی تاریخ حوالی سال دو هزار و هفت گیر کرده بودند. دو باره بخواندشان. و خودش را آماده کند برای به گ. رفتنی که منتظرش است.
بله آدم همین طور که دارد اصالتش را حفظ می کند, برف بازی هم می رود توی کوه و با خودش مچ پای پیچ خورده بر می گرداند. آدم روز و شب ازین اتاق به آن اتاق (جزیره هایی که هنوز توی خوابگاه مسکونی مانده اند) می رود و چایی می خورد. لپتاپ خرابش را به دوش می کشد شاید دوباره روشن شود، که توی این چند روزه مجبور نباشد هی کتاب بخواند (اما خب. بد هم نبود. تمام روز اول گذشت به خداحافظ گری کوپر). آدم هی زنگ می زند به "س". مسیج می دهد به "هیز دَد". به "هیز سان". آدم همه ی هیجانش را از سر کلاس اپیدمیو با فقط یک کیف پول بر می دارد، می دود که اداره ی پست بسته نشده باشد، برای بسته ی پنج هفته در راه مانده. اما آقای پست رفته اند تعطیلات، شما چهار شنبه بیا هستن. آدم با همان لب های آویزانش می رود دوباره سر کلاس تا لااقل غیبت نخورده باشد. خیال نکنید آدم درس هم می خواند. بهانه دارد. قرار است خانم "ف" برایش کتاب اطفال بگیرد : باشه توی همون کتابه می خونم که خط بکشم زیرش. آدم ته هر چی شبکه ی اجتماعی هست را در می آورد. ریدر که تمام می شود، +G هم که کم می آورد. می رود سراغ فیسبوکی که هیچ وقت سراغش نمی رود. به توییتر هم کشیده می شود. ممنون از آقای مخترع اینترنت. (اما راستش آقای مخترع اینترنت این امکان را هم داد که هی قیمت سکه را نگاه کنم و هی دلار و هی سکه و هی فکر کنم که قرار است کدام غلط را بکنیم).
آدم می داند که امشب همه سوار اتوبوس های VIP شان می شوند و می آیند، خیلی خوشحال و خوابالود. اما آدم خودش دوست دارد برود. یک جایی که نه الزامی به دیدن باشد، نه شنیدن. فراموش نکنم، نه خواندن. برود زیر درخت انجیر بنشیند تا هر وقت اوضاع دنیای چند خطی اش درست بود برگردد.
پامو ول کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:34  توسط مداد گلی
|
پیدایِ دلی وپنهانِ چشم،
ای تمامِ من!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:12  توسط مداد گلی
|
زیاد بازی می کنم . از این بازی های Hidden object. اعتیاد جدید من است. به خیالم قرار است تمرکزم را زیاد کند. پیدا کردن چیز ها هم حس خوبی می دهد. همه ی صحنه های بازی ها، توی تونل ها و زیر زمین ها و از همین جاهاست.
با همین بازی کردن ها، شب ها دیر تر از قبل می خوابم. با تمام خستگی ای که صبح ها دکتر فعال توی من می کارد. اول ویزیت NICU، بعد نوزادان طبیعی بخش زنان، جمله های تکراری نافش رو چرب نمی کنی، دو روز دیگه میاری من ببینمش. بعد از آن تازه می رسیم به بخش نوزادان، بعدش بچه های Post و بعدش و بعدش تا ساعت یک ... با تمام خستگی اش مقامت می کنم و بازی می کنم و هر چند دقیقه یک بار وسطش خوابم می برد و....
اخرش لبتاپ را می اندازم پایین و خواب... و هی خواب می بینم.... خواب هایم رنگ همین بازی ها را دارد. مثل شب های امتحان پاتو که همه چیز شکل جزوه و خط های مارکر کشیده است. یا شب های بعد چت کردن های زیاد که همه ی حرف های توی مغزم را روی کیبرد می بینم... خواب های زیاد می بینم. توی یکی از همان دالان های تو در تو با نور طلایی رنگم... "او" هم هست. اما توی یک دالان دیگر... روی زمین خم می شود و تکه های شکسته ی قرمز رنگی را جمع می کند... می رسیم به هم ، در دو طرف حفره ای در مانند... که هیچ چیز پرش نکرده... اما... نمی شود از آن رد شد... انگار که شیشه ای نا مرئی پوشانده باشدش... من نشینم روی یک صندلی چوبی و نگاهش می کنم. من را نمی بیند. او دارد شیشه های قرمز رنگش را جمع می کندو من نمی توانم ازین در شیشه ای نامرئی رد شوم...
گیرم که بهانه...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 11:32  توسط مداد گلی
|
ببین! قشنگ به من گوش کن، تا واست بگم باید چیکار کنی.
باید اون روزا که حالت خوشه، همون روزا که وفتی راه میری در و دیوار ام باهات راه میاد، همین جوری که خیال اون همه جا هست... همون روزا که بوش تا ته عمرت می مونه ته مغزت... همون روزای بوی خوب داخلی و مورنینگ... خودتو عادت بدی به یه آهنگ. باید اهلی ش بشی، حل بشی توش. بری مثل من ته و توشو در بیاری، هر لحظه ی اون بوی خوب گوش بدی بهش... بری فیلمشو پیدا کنی، عاشق مرد توی فیلم بشی... رامِ سکانس به سکانس فیلم... خراب حرکت دستش... باید انقدر بهش گوش کنی که بشه همه ی خاطرت...
که اگه هزار سال ام ازون روزا گذشت، تو دیگه هیچی بعدشو نفهمی، نشنوی... همه چیز، همه آدما، همه ی بو ها، خاطر ش، بمونه توی همون صبحا... یعنی یه جوری یخ بزنه همون جا...
که اگه رسیدی به اینجا، همین جا که نه بو داره، نه خاطره نه برف از تو قاب پنجره، همون آهنگ رو بذاری تو گوش ت، که از رو صندلی کلاس مسخره ت تو رو بکنه و بذاره پشت قاب اون پنجره، بذاره تو شب امتحان اورتو.
تو ام با مانتو ی نازکت خودتو بغل کنی، برگردی خوابگاه، اونجوری که خانوم "ف" بگه نیستی، اصلا این جا نیستی.
ولی خب تو هستی...نشستی پشت قاب پنجره ی بخش اورتو... و چه برفی میاد روی بوم خونه های روبرو...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:48  توسط مداد گلی
|
من بوی خوب روز های داخلی.... صبح های مورنینگ... من برف آن روز پنجره ی ارتوپدی را با....
اصلا من چیزی دارم که این ها را باهش تاخت بزنم؟
همه ش بی انصافی بود...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:20  توسط مداد گلی
|
توی این سه روز هی این صفحه را باز کردم و هی بستم و لب تاپ را خاموش کردم و رفتم توی آشپزخانه برای خودم چای و باقلوا و چیپس آوردم و باز به پنج دقیقه نرسیده روشن ش کردم و از اول... که خوب می دانم قرار است چه بنویسم و از چه.... حتی خوب می دانم قرار است چطور شروع کنم... فقط ایراد کار این جاست تعداد این چطور شروع کردن ها زیاد است. نمی دانم بنویسم حسم خیلی عادی بود حتی وقتی خطبه ی عقد را می شنیدم. عادی بود تا آمدم بغلش کنم و تبریک بگویم اما یک دفعه هجمه ی اشک.... می توانم از ان شب توی حمام شروع کنم که دیدم این همان دعای سفره ی هفت سینم بود، که همان جا بشکن خانوم "ن" را زدم (از eat pray love) و با کف های رو سرم برای خدا V نشان دادم .... یکباری هم خواستم بنویسم، برادرکم.... همان خنده ات مرا بس.... که واقعا بس است برای سالها... می توانستم بنویسم توی این سال های شش سالگی تا بیست و چهار سالگی ام را خیلی بود، انقری که چیز های زیادی بهم داد، اما نه. این یکی را نباید نوشت...
فقط برای ثبت در تاریخ... برادرکم.... جفت شدن خنده ات مبارک!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:34  توسط مداد گلی
|
هفته ی قبل (که حتما هم نباید از شنبه شروع شود)، هفته ی دوست داشتن ها بود.... از همه ی انواعش... انگار یک کسی یک جایی نشسته بوده و تصمیم گرفته احساسات خاک گرفته ام را بدهد دست طوفانی چیزی تا از خطر فسیل شدن در بیایند...
از دوست داشتن آدم ها به آدم هایشان شنیدم، آن هم آدم هایی که هر روز فقط خنده و نگاهشان را می بینی و خیال پشت ذهنشان را بی خبری....
از پسر خجالتی کلاس دوست داشتنش به دختری را شنیدم و این که من این بین چه می توانم بکنم...
از دخترک با صورت سفیدش شنیدم که دوستم دارد، خیلی نرم و ساده، انتطارش را نداشتم! اما عجیب شیرین بود...
از دخترکی شنیدم که دوستم داشته، درست وقتی که فکر می کردم دوستم نخواهد داشت، با این که دوست داشتنش را می خواستم. از همان پارسال بخش "داخلی". این جای سخت هفته بود...
و توی هفته ی گذشته دومین نفر نگاهم کرد (یا شایدم هم سعی اش را داشت که نگاهم کند) و گفت که دوستم دارد/ داشته... از آن دوستت دارم هایی که آدم ها بهش می گویند عشق و تو فقط نگاهشان می کنی و می گویی آخر رفیق چرا گفتی دوستت دارم و دوست بودنت را، همین دوست بودن ساده ی هر روزه را (که نیاز دارمش شدید) از آدم گرفتی؟
شنیدن این همه کلمه ی "دوست" توی یک هفته طاقت می خواهد... طاقتش را هم آدم هایی دارند که می دانند باید با دوست داشتن ها چکار کرد. نه منی که بالشم را بیشتر بغل می کنم و بیشتر توی خودم جمع می شوم که حصار خاک گرفته ام پاره نشود (حالا شما آقای دکتر، هر چقدر می خواهی بگو دختر خوب، تو احساساتی و حساسی، باید دورت پر آدم ها باشد تا بخندی. راستی ممنون که سوال امتحان را هم بهم گفتی. به چند نفری بیشتر نگفته ام ش)
و این شد که توی جمعه ی این هفته (که حتما هم جمعه نیست و می تواند سه شنبه شب دی ماه باشد مخلوط با جزوه های روان خوانده نشده)، برسم به همان حرف کلیشه ای که دوستت دارم -از جنس دوستت دارم آدم های دسته ی آخر- را از همه می شنوی جز همان که بخواهی ش.
جمعه تمام شد!
(از شماره ی این پست خوشم آمد)
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1:32  توسط مداد گلی
|
چند وقت قبل تشت آبی پلاستیکی ام گم شد. چیز زیاد مهمی نبود. خاطره ی زیادی هم با هم نداشتیم. جز این که توی حمام های خوابگاه لباس هایم را تویش می شستم، و یک باری هم گذاشته بودمش روی سرم و خانم "ن" عکس گرفت که فردایش دکتر ناصح جان اتفاقی عکسش را توی گوشیم دید. تمام خاطره مان با هم همین بود. اما همین که گم شد جای خالی اش احساس می شد. باید هر روز راه می افتادم و از یک نفر تشت می گرفتم. اما آدم ها زیاد خوششان نمی آید تشتشان را بهت بدهند. آنقدر هم اعتماد به نفس نداشتم که بروم یک تشت آبی دیگر بخرم و توی خیابان بگیرم دستم و از جلوی همه ی هم دانشگاهی ها ردش کنم تا برسیم خوابگاه... آخرش رفتم روی یک کاغذ نوشتم که" من توی تمام زندگی ام همین "یک" تشت را داشته ام، که حالا گذاشته و رفته. تو رو خدا اگر دیده ایدش، برداشته ایدش، خبرش را دارید، یک کاری کنید که فردا سر جایش توی
قفسه ی تشت ها باشد." و چسباندمش به دیوار. فردایش که نه، اما چند روز بعد تر، دیدمش که یک گوشه همین طور خالی، با دهان بازِ گشادش روی زمین نشسته و نگاهم می کند. تشتم برگشته بود!
حالا تو خودت را بگذار تشت... تو فقط خودت را بگذار تشت... بر می گردی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:33  توسط مداد گلی
|
فرصت دوباره ای بود برای فکر کردن برای دوست تر داشتنت...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 1:57  توسط مداد گلی
|