"در"هایی که هر چند باز اند, اما باز "در" دیوار ها اسیرند.
"قطره ی اشک تو
از چشم من
افتاد"
فقط دلم نمی خواست هیچ کدام این ها را بنویسم. دوست داشتم همه شان همین جا زنده بودند و می شنیدند. نه. بهتر از این. می فهمیدند. این شکلی می شد که می رفتی توی وبلاگ و می فهمید که چند بار نوشته اش را بالا و پایین کرده ی و توی سرت چی جواب داده ای... حتی، این روز ها دلم آقای دوست جان را هم (فکر کنم چند هزار سالی بشود که با این عنوان خطاب نشده بودند) زنده خواست. برای همین توی عید چند باری به خودم برای شش سال ندیدنش خندیدم. ها؟ نه. فکر کنم مسخره هم کرده باشم (خودم را).
از دو روز قبل خیال اتفاق افتاده تمام شد، و روز های واقعی که تمامش توی رویا حل می شوند شروع شده، و من پناه می برم (اعوذُ؟) به خیال آن خانه ی نداشته و تختش، به فکر تو که در را باز می کنم و از پشت می بینمت موقع نوشتن، موقع درس خواندن. موقع بودن، نبودن.
چون اینجا ملکه ی خوابگاه 400 نفره ای شده ام که تنها دو نفر در آن سکونت دارند (البته یک موجود بی صدای انسان نما توی طبقه ی اول هست که مسئولیت مواظبت از ما و جلوگیری از فرارمان را دارد) و دارم بر سکوت و سوسک های خوابگاه حکومت می کنم. گاهی هم، با پشه هایی که به قلمرو مان حمله می کنند می جنگیم (کی هوا گرم شد که پشه ها یادشان بیاید خون من توی هوای گرم می چسبد؟) دیشب 7 تایشان را کشتم و یک شان هم اسیر شد که هنوز با دست و پاهای شکسته به ملافه ی تختم چسبیده است. خانم "س" یعنی تنها فرد باقی مانده به جز من باید وزیر فرهنگ و هنرمان باشد. بس که توی این چند روز برایمان انواع اهنگ ها و بفرمایید شام و سریال اکران کرده است.
ولی این که چرا من باید 26 اسفند توی خوابگاه دو نفره نشسته باشم، برمی گردد به 13 پسری که هم گروهی هایم هستند، و الان یک جایی توی خانه ها یا خوابگاهشان نشستند و دارند اطفال می خوانند (می خورند). و از قضا تنها پسر های عالمند که بر خلاف تمام همجنس هایشان هیچ اعتقادی به پیچاندن کلاس و تعطیلات ندارند و دوست داشتند بیشتر بمانند و بیشتر بخوانند و حتما بیشتر هم نمره بگیرند. نوش جان! امتحانمان فرداست. و با بهترین تخمینی که می شود زد من صبح 28م رنگ خیابان های مشهد را می بینم. و البته مغازه هایی که چیزی برای خریدن تویش نمانده و بعدش اتاقی که باید خانه تکانی اش کنم و ....
و خب، دیروز هم امتحان عملی مان بود. که قرار بود چند تا از همین هم گروهی را بفرستیم توی امتحان تا برایمان سوال ها را اسمس کنند. اما نتیجه اش این شد که من توی گروه اول بروم و برایشان از همان سر جلسه سوال ها را بفرستم تا افتخارات، امتحانشان را بهتر از من بدهند. قرار فردایمان هم روی یک تقلب دسته جمعی ست. با توجه به این که تا همین لحظه چیز زیادی از اطفال نمی دانم، اگر فردا هم همکاری شان شاملم شود، احتمالا سه ماه دیگر باز هم دارم اطفال می خوانم.
پ. آخرین باری که 26 ام اسفند همکلاسی دیده بودم، کلاس چهارم دبستان بودم با معلمی که به تربیت ما زیادی علاقه داشت. فکر کنم بر گشت کرده ایم. باز گشت همه مان...
خوشم می آید از وقت هایی که نشسته ام به درس خواندن و فکر های توی سرم موج دارند، و یکدفعه راه حلی از تویشان در می آید که نمی دانم تا الآن کجا قایم شده بوده. مثل فکر خانه دار شدن. خانه ی خودم. تنها من. فکرش دوق زده ام کرد. با این که هیچ امیدی به تایید شدنش نداشتم، اما یقلفبهعنحک (این را دختر طبقه ی سه نوشت) ، اما انگار دارد موافقت می شود. شاید این بار قرار باشد دنیا کمی هم این طرفی بچرخد.
این روز ها مورنینگ های اطفال را می گذارانیم. توی مورنینگ های اطفال می شود خوابید. می شود اس ام اس داد. و می شود برای دوست جدید شکلات آورد.
توی نصفه شب ها می شود که تا 5 صبح بیدار باشم. یک شب هایی به حرف های آرام و معمولی می گذرد که برای من تکراری اند و برای دوست جدید شاید که تازه. یک شب هایی دنبال دستی می گردم که نگهش دارم اما دادن این دست فهمیدن می خواهد که این دست را می خواهم برای چه. شاید یک شب هایی مثل دیشب بگذرند. به ترس و بد ترین سردردی که یادم می آید. بعد بحث هایی که نمی دانم چه تخصصی دارم در راه انداختنشان. یک صبح هایی را هم باید عین امروز بیمارستان نروم و بخوابم تا 12. و بعدش ...
خب بعدش... امتحان اطفال را چه کنم؟!
همه، یعنی همان آدم هایی که چند دقیقه ای کنارم نشسته باشد، می دانند خود این چند وقته را هم دارم بزور می کشم دنبال خودم. هنوز دلیلی برای هیجان و انگیزه پیدا نکرده ام. تنها وقت هایی می شود خوش باشی و جلو بروی و برای چیزی انرژی بگذاری که فقط خودت را ببینی و خیال کنی تنها تو علت خلقت هستی. همین قدر که از یک قدم آن طرف تر به قضیه نگاه کنی، شباهت مضحکی بین همه ی آدم ها، بین همه ی اتفاقات و اخلاق ها، همه ی دوست داشتن ها و نداشتن ها حتی همه ی حرفها می بینی. همین می شود که هر روز یک حلقه می کشم روی آینه و جای اتفاقات دور و برم را رویش علامت می زنم. دارند توی همان مسیر پیش بینی شده ام پیش می روند. همین تکراری بودن همه چیز ... همین تکراری بودن همه چیز می گوید تو توی تختت هم که دراز بکشی و چشمت را بدوزی به سقف، بی هیچ کار دیگری، باز هم شامل حال یکی از گزینه ها ی موجود سرنوشت آدم ها می شوی و دنیا به همین آرامی مسیر خودش را به نمی دانم کجا جلو می رود.
هزار هزار تا شکلات تویش...
یک لیوان قرمز که تمام خاص بودن دنیا را توی خودش دارد...
بازی ها... این ها برای تقویت هوش منند... انگار هنوز امیدی هست... اما حتی نمی دانم باید باهاشان چه کنم؟
جامدادی رنگی رنگی با تمام تکه تکه های لوازم تحریر بنفش رنگ تویش... که دور گوسپند بنفش تری را گرفته اند... و فلشی که قرار بود تویش هنگ اور باشد و حالا نمی دانم کدام فیلم.
این پسرک 15 سانتی نارنجی با دهان گشادش... و بوی عطر خوبی که می دهد...
و... آن نامه ای که.... خب بگذریم...
این ها عزیز ترین داشته های این لحظه ی منند.... دوستشان دارم به اندازه ی 5 سال و هزار شب...
پ.ن: این عزیز ترین های من در ادامه ی ان بازیِ جا ردن دوست داشتنی ها توی یک برگه ی A4 نیست. این ها کادو اند. از دوستی ...
آدم توی هیچ چیز که اصالت نداشته باشد اما توی ایمیل داشتن باید اصالتش را حفظ کند. باید یک آدرسی داشته باشد که برگردد به هزار سال قبل. که همین طور سال تا سال خاک بخورد و هفت هزار ایمیل نخوانده تویش باشد. و یک روزی که همه ی دنیا تعطیل می کنند و می روند خانه هایشان (بله، من نرفتم خانه هایمان. این 5 روز یک درمیان تعطیل را توی خوابگاه بودم) در این ایمیل را باز کند و هی نخوانده های مزخرفش را پاک کند و برسد به خوانده هایی که یک جایی توی تاریخ حوالی سال دو هزار و هفت گیر کرده بودند. دو باره بخواندشان. و خودش را آماده کند برای به گ. رفتنی که منتظرش است.
بله آدم همین طور که دارد اصالتش را حفظ می کند, برف بازی هم می رود توی کوه و با خودش مچ پای پیچ خورده بر می گرداند. آدم روز و شب ازین اتاق به آن اتاق (جزیره هایی که هنوز توی خوابگاه مسکونی مانده اند) می رود و چایی می خورد. لپتاپ خرابش را به دوش می کشد شاید دوباره روشن شود، که توی این چند روزه مجبور نباشد هی کتاب بخواند (اما خب. بد هم نبود. تمام روز اول گذشت به خداحافظ گری کوپر). آدم هی زنگ می زند به "س". مسیج می دهد به "هیز دَد". به "هیز سان". آدم همه ی هیجانش را از سر کلاس اپیدمیو با فقط یک کیف پول بر می دارد، می دود که اداره ی پست بسته نشده باشد، برای بسته ی پنج هفته در راه مانده. اما آقای پست رفته اند تعطیلات، شما چهار شنبه بیا هستن. آدم با همان لب های آویزانش می رود دوباره سر کلاس تا لااقل غیبت نخورده باشد. خیال نکنید آدم درس هم می خواند. بهانه دارد. قرار است خانم "ف" برایش کتاب اطفال بگیرد : باشه توی همون کتابه می خونم که خط بکشم زیرش. آدم ته هر چی شبکه ی اجتماعی هست را در می آورد. ریدر که تمام می شود، +G هم که کم می آورد. می رود سراغ فیسبوکی که هیچ وقت سراغش نمی رود. به توییتر هم کشیده می شود. ممنون از آقای مخترع اینترنت. (اما راستش آقای مخترع اینترنت این امکان را هم داد که هی قیمت سکه را نگاه کنم و هی دلار و هی سکه و هی فکر کنم که قرار است کدام غلط را بکنیم).
آدم می داند که امشب همه سوار اتوبوس های VIP شان می شوند و می آیند، خیلی خوشحال و خوابالود. اما آدم خودش دوست دارد برود. یک جایی که نه الزامی به دیدن باشد، نه شنیدن. فراموش نکنم، نه خواندن. برود زیر درخت انجیر بنشیند تا هر وقت اوضاع دنیای چند خطی اش درست بود برگردد.
پامو ول کن...