تبليغاتX
در

در

"در"هایی که هر چند باز اند, اما باز "در" دیوار ها اسیرند.

-

خانه ای در کار نیست، اما من هنوز هم که در را باز می کنم، تو ی نشسته پشت میز را می بینم که داری می خوانی. از تو فقط سفیدی گردن ت مانده.


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:43  توسط مداد گلی  | 

-

دیشب

"قطره ی اشک تو

از چشم من

افتاد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 2:20  توسط مداد گلی  | 

135

روز های عید آنقدر پر حرکت بودند که بیشتر غیر واقعی به نظر می آمد تا چیزی که قرار است تبدیل شود به یک خاطره ی خوب. آنقدری روز ها را به عقب برگرداند که خوابم شده بود ساعت 12 تا 8 صبح. بعد سال ها معنی با خانواده بودن و چیزی شبیه فامیل داشتن را فهمیدم. چیزی با سال های قبل فرقی نکرده بود، جز آدم ها که کمی پیر تر شده بودند، شاید فقط خودم بیشتر خواستم که حسش کنم. همه چیز به اندازه بود، مامان و بابا، برادر ها، فامیل، دوست، دوست داشتن ش، کتاب، خواب، فقط کمی کمتر فیلم دیدم، حتی یک صفحه هم درس خواندم. اما من بزرگ شده ام، باور می کنم فرق خیال ها و واقعی ها را. چند وقتی می شود که سنم از شش سالگی گذشته است. می دانید، شش سالگی سنی ست که آدم ها معنی مرگ را می فهمند، به عنوان چیزی که برگشت ندارد. مگر مرگ چیزی بجز نداشتن است؟ چه فرقی می کند که من ببینم و نباشد یا نبینم و .... من مرگ این خیال واقعی را همان روز باور کردم که شلوارکم را تا کردم و گداشتم روی پتوی تا شده و زیپ چمدان را کشیدم، همین طور که داشتم لقمه ی کوفته ی دست پخت مامان را توی دهنم فشار می دادم که از اتوبوس جا نمانم. اما نه این که چیزی شبیه غم باشد ها. نه. عید به اندازه ی کافی زنده ام کرد که تا چند وقتی زندگی کنم. خوشحالم از خیالش که لا اقل بود. نه به خاطر عید بودنش. به خاطر مهمانی تولد مریم، شام خانه ی برادر کوچک، بستنی هایی که هر روز با برادر تازه داماد می خوردیم که انگاری اعتیادش شده بود. برای همان دیزی دوازده شبی که برای فرار از pms  ام توی فانوس آبی با الهه خوردیم، و قبل ترش دست و دماغمان یخ زده بود. تنها عیب ش این است که توقع م را بالا برد. حالا دلم آدم ها را زنده می خواهد، نه شکل صدا، یا چند تا خط. حتی داشتم کم کم باور می کردم که آدم ها را از پشت کلمه های نوشته توی موبایل، توی اتاق م جا دادم. قبل تر ها تا پشت در بیشتر نمی آمدند. توقع م هم همین طور بالا مانده. دلم آدم های پشت خط ها را هم می خواهد. طولانی می شود اما باید بنویسم. که وقتی آمدم و وبلاگ را باز کردم، دلم خواست بروم توی وبلاگ آقای "م" و بداند که دوست دارم از بالش ش بگویم. دوست دارم "ناکاتا" بفهمد این پست های آخر به اندازه ی همه ی خط هایی که نوشته است جواب دارد و نمی خواهم بگویمشان. جواب های زیر مینیمال های "دون ژوان" که بعضی هایشان را خیلی دوست دارم و بعضی هایشان فحشند، نباید نگفته بمانند. باید یک طوری با "آب تنی" بحث کنم، بس که این هم شهری دور تر است. و چقدر بعد از این که نوشته های "تو" را می خوانم و دهانم بسته می شود، دلم می خواهد همان جمله ها را تحویلش بدهم. باید به پسر دایی بگویم وبلاگت را دوست ندارم، کی خودت می شوی پس؟

فقط دلم نمی خواست هیچ کدام این ها را بنویسم. دوست داشتم همه شان همین جا زنده بودند و می شنیدند. نه. بهتر از این. می فهمیدند. این شکلی می شد که می رفتی توی وبلاگ و می فهمید که چند بار نوشته اش را بالا و پایین کرده ی و توی سرت چی جواب داده ای... حتی، این روز ها دلم آقای دوست جان را هم (فکر کنم چند هزار سالی بشود که با این عنوان خطاب نشده بودند) زنده خواست. برای همین توی عید چند باری به خودم برای شش سال ندیدنش خندیدم. ها؟ نه. فکر کنم مسخره هم کرده باشم (خودم را).

از دو روز قبل خیال اتفاق افتاده تمام شد، و روز های واقعی که تمامش توی رویا حل می شوند شروع شده، و من پناه می برم (اعوذُ؟) به خیال آن خانه ی نداشته و تختش، به فکر تو که در را باز می کنم و از پشت می بینمت موقع نوشتن، موقع درس خواندن. موقع بودن، نبودن.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 14:33  توسط مداد گلی  | 

134

فکر می کنم امروز باید 26 اسفند باشد. همیشه تاریخ ها را از نزدیک شدنشان به روز خاصی می فهمم. اما این بار انقدر روز های خاص توی هم قاطی شده اند که تاریخ ها اهمیت خودشان را از دست دادند. الآن زیاد مهم نیست که چندم باشد، مهم اش این است که تمام شود و من بروم. دوست دارم کجا بروم؟ خانه! چرا؟

چون اینجا ملکه ی خوابگاه 400 نفره ای شده ام که تنها دو نفر در آن سکونت دارند (البته یک موجود بی صدای انسان نما توی طبقه ی اول هست که مسئولیت مواظبت از ما و جلوگیری از فرارمان را دارد) و دارم بر سکوت و سوسک های خوابگاه حکومت می کنم. گاهی هم، با پشه هایی که به قلمرو مان حمله می کنند می جنگیم (کی هوا گرم شد که پشه ها یادشان بیاید خون من توی هوای گرم می چسبد؟) دیشب 7 تایشان را کشتم و یک شان هم اسیر شد که هنوز با دست و پاهای شکسته به ملافه ی تختم چسبیده است. خانم "س" یعنی تنها فرد باقی مانده به جز من باید وزیر فرهنگ و هنرمان باشد. بس که توی این چند روز برایمان انواع اهنگ ها و بفرمایید شام و سریال اکران کرده است.

ولی این که چرا من باید 26 اسفند توی خوابگاه دو نفره نشسته باشم، برمی گردد به 13 پسری که هم گروهی هایم هستند، و الان یک جایی توی خانه ها یا خوابگاهشان نشستند و دارند اطفال می خوانند (می خورند). و از قضا تنها پسر های عالمند که بر خلاف تمام همجنس هایشان  هیچ اعتقادی به پیچاندن کلاس و تعطیلات ندارند و دوست داشتند بیشتر بمانند و بیشتر بخوانند و حتما بیشتر هم نمره بگیرند. نوش جان! امتحانمان فرداست. و با بهترین تخمینی که می شود زد من صبح 28م رنگ خیابان های مشهد را می بینم. و البته مغازه هایی که چیزی برای خریدن تویش نمانده و بعدش اتاقی که باید خانه تکانی اش کنم و ....

و خب، دیروز هم امتحان عملی مان بود. که قرار بود چند تا از همین هم گروهی را بفرستیم توی امتحان تا برایمان سوال ها را اسمس کنند. اما نتیجه اش این شد که من توی گروه اول بروم و برایشان از همان سر جلسه سوال ها را بفرستم تا افتخارات، امتحانشان را بهتر از من بدهند. قرار فردایمان هم روی یک تقلب دسته جمعی ست. با توجه به این که تا همین لحظه چیز زیادی از اطفال نمی دانم، اگر فردا هم همکاری شان شاملم شود، احتمالا سه ماه دیگر باز هم دارم اطفال می خوانم.  


پ. آخرین باری که 26 ام اسفند همکلاسی دیده بودم، کلاس چهارم دبستان بودم با معلمی که به تربیت ما زیادی علاقه داشت. فکر کنم بر گشت کرده ایم. باز گشت همه مان...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:40  توسط مداد گلی  | 

133

دلیل خیلی ساده ای دارد که من یک وقت هایی باید بیایم این جا و پست ها ی چند تکه ای بگذارم، که اتفاقا فاصله ی همه شان هم از پست قبلی زیاد شده. این یعنی توی این مدت اتفاقات داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند و آنقدر بی ربط و اما وصل به هم بودند که نمی دانستم چطور می شود بهشان فکر کرد و توی یک خط پست سر هم هضمشان کرد. الان هم دوست دارم بی هیچ ترتیبی از اتفاق افتادن ها بنویسم که این روز ها یک جاهاییش چقدر سخت بود. یک هفته ی گذشته اش آنقدر سخت گذشت که وقتی با آرامش تمام شد، خستگی اش باعث شد به یک آغوش دور مجازی پناه ببرم برای خوابیدن... چند روز قبل ترش توی مطب دکتر "ج" بودم. بر خلاف این که بخواهد آرامم کند، آنقدر عصبی شد که در خودکارش را پرت کرد روی زمین و ناآرام نشسته بود لبه ی صندلی. و اخر سر بی حوصله از لج بازی هام گفت تو یک جور مازوخیست داری، برای ندیدن خوبی ها. خسته شدنش اجازه نداد بپرسم کدام خوبی ها؟   هفته ی قبل ترس از دست دادن چهار تا آدم بود. ترس نه. از دست دادن چهار تا آدم بود به واقع. داشتم دور شدنشان را می دیدم، اما چیزی شبیه خستگی ازین که بخواهم با حرف زدن آدم ها را برگردانم، یا شاید این که دوست داشتم خودشان برگردند، خودشان بخواهند که بر گردند، نگذاشت که حرف بزنم. نتیجه اش شد یک هفته سکوت و سکوت. هرچند اخرش با همه شان حرف زدم. حرف زیاد زدیم و هزار قرار برای از اول و روز های خوب. اما حالا که نگاه می کنم انگار فقط اوضاع کمی آرام تر شده و زاویه نگاهم از وضعیت غر زدن در آمده، بعید می دانم همه چیز همان طور نباشد.

خوشم می آید از وقت هایی که نشسته ام به درس خواندن و فکر های توی سرم موج دارند، و یکدفعه راه حلی از تویشان در می آید که نمی دانم تا الآن کجا قایم شده بوده. مثل فکر خانه دار شدن. خانه ی خودم. تنها من. فکرش دوق زده ام کرد. با این که هیچ امیدی به تایید شدنش نداشتم، اما یقلفبهعنحک (این را دختر طبقه ی سه نوشت) ، اما انگار دارد موافقت می شود. شاید این بار قرار باشد دنیا کمی هم این طرفی بچرخد.

این روز ها مورنینگ های اطفال را می گذارانیم. توی مورنینگ های اطفال می شود خوابید. می شود اس ام اس داد. و می شود برای دوست جدید شکلات آورد.

توی نصفه شب ها می شود که تا 5 صبح بیدار باشم. یک شب هایی به حرف های آرام و معمولی می گذرد که برای من تکراری اند و برای دوست جدید شاید که تازه. یک شب هایی دنبال دستی می گردم که نگهش دارم اما دادن این دست فهمیدن می خواهد که این دست را می خواهم برای چه. شاید یک شب هایی مثل دیشب بگذرند. به ترس و بد ترین سردردی که یادم می آید. بعد بحث هایی که نمی دانم چه تخصصی دارم در راه انداختنشان. یک صبح هایی را هم باید عین امروز بیمارستان نروم و بخوابم تا 12. و بعدش ...

خب بعدش... امتحان اطفال را چه کنم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 2:19  توسط مداد گلی  | 

132

همه، یعنی همان حداقل آدم هایی که چند ثانیه هم کنارم نشسته باشد، غر غر هایشم را شنیده اند که این دو سه ساله ی آخر فقط دارم خودم را می کشم. چون نه امیدی دارم نه انگیزه ای توی خودم می بینم. جایی هم نیست که قرار باشد به آن برسم. اصلا نمی دانم چی شد که امدم پزشکی خوان بشوم. همین قدرش را می دانم که آرزوی بلند مدتم جمع شده توی آرزوی کوتاه مدتی، که همین دو سال و 26 روز تمام شود و من خلاص. بعد بروم آرام یک گوشه ی شهر دوست داشتنی ام بنشینم و دانه دانه خیالاتم را واقعی کنم. دیگر هم هیچ خیال از ایران رفتن را ندارم. مال آن وقت هایی بود که خیال می کردم یک چیزی آن طرف ها منتطرم است که باید بروم و برش دارم. باید بروم آن طرف ها تخصص بخوانم و خیلی همه چیز متحول می شود و وای وای چه دنیای پر رنگی می شود. اما خب...  دارم فکر می کنم که پزشکی بخوانم که چه؟ که هر روز یک آدمی را ببینم که روحم را مچاله کند؟ پدر مهربانی را ببینم که پسرک 8 روزه ی بدون کلیه اش را با رضایت می برد خانه، با این توجیه که این که می خواد بمیره، بذارین زود تر بمیره که بهش وابسته نشیم. بال بال زدن هایم هم جلویش هیچ فایده ای نداشت. یا بنشینم این دخترک چشم سیاه چهار ساله ی ساکت را نگاه کنم که مادرش ایدز دارد و حالا خودش مشکوک به نقص ایمنی است.

همه، یعنی همان آدم هایی که چند دقیقه ای کنارم نشسته باشد، می دانند خود این چند وقته را هم دارم بزور می کشم دنبال خودم. هنوز دلیلی برای هیجان و انگیزه پیدا نکرده ام. تنها وقت هایی می شود خوش باشی و جلو بروی و برای چیزی انرژی بگذاری که فقط خودت را ببینی و خیال کنی تنها تو علت خلقت هستی. همین قدر که از یک قدم آن طرف تر به قضیه نگاه کنی، شباهت مضحکی بین همه ی آدم ها، بین همه ی اتفاقات و اخلاق ها، همه ی دوست داشتن ها و نداشتن ها حتی همه ی حرفها می بینی. همین می شود که هر روز یک حلقه می کشم روی آینه و جای اتفاقات دور و برم را رویش علامت می زنم. دارند توی همان مسیر پیش بینی شده ام پیش می روند. همین تکراری بودن همه چیز ... همین تکراری بودن همه چیز می گوید تو توی تختت هم که دراز بکشی و چشمت را بدوزی به سقف، بی هیچ کار دیگری، باز هم شامل حال یکی از گزینه ها ی موجود سرنوشت آدم ها می شوی و دنیا به همین آرامی مسیر خودش را به نمی دانم کجا جلو می رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:10  توسط مداد گلی  | 

131 یک بام و تنها، هوای تو!

یک باری هم عید بود که نشسته بودم روی پشت بام و من بودم و لیوان چایی و دو تا شکلات (که هنوز یکی شان را دارم)، با باد خنک سیزده بدرِ در خانه مانده، و مرد تنهای همسایه که از پنجره ی خانه ی یک طبقه بلندتر ش پشت بام خانه مان را دید می زد، و کلاغ هایی که دم غروب داشتند می رفتند تا به خانه شان برسند و قصه ی آن روزشان را به سر برسانند. همین من بودم با گوشیِ توی دستم و هزار هزار کلمه ای که با صدای بلینگ بلینگ اش می برد و می آورد و آنقدر مرا کشیده بود توی خودم که هی داشتم سنگین تر می شدم، داشتم کم کم از هم باز می شدم. داشتم آب می شدم  و می رفتم لای ایزوگام های پشت بام. آخرش که مامان و بابا می آمدند دنبالم، از من فقط یک جفت دمپاییِ پلاستیکیِ مردانه ی سفید (از همین ها که بیمارستان ها به آدم می دهند) مانده بود و یک ماگ سیاه چهارگوش (که آن را هم چند سالیست داده ام جز داشته های سپهر باشد). وقتی ردم را پیدا نمی کنند، خیال می کنند بال در آوردم و یکی از همین کلاغ ها شده ام. یا رمانتیک ترش، یکی ازین پرستو هایی که تابستان ها از تمام آسمان مشهذ، روی بام ما گردیدن را انتخاب می کنند. حالا، تنها شاهدی که حقیقت را می داند،  کولر آبیِ خاموش مانده و غمگین گوشه پشت بام است. فقط همان "آن روز" مرا دید و فهمید.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:38  توسط مداد گلی  | 

بام دیگرش نیست

دیدی؟

دیدی آخر، که این مرغ وحشی

از بام تو برخاست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 1:55  توسط مداد گلی  | 

120 و نمیدانم...

یک جعبه ی جگری و کارتونی (این کارتونی همان رنگ مخصوص جعبه های کارتونی ست)

هزار هزار تا شکلات تویش...

یک لیوان قرمز که تمام خاص بودن دنیا را توی خودش دارد...

بازی ها... این ها برای تقویت هوش منند... انگار هنوز امیدی هست... اما حتی نمی دانم باید باهاشان چه کنم؟

جامدادی رنگی رنگی با تمام تکه تکه های لوازم تحریر بنفش رنگ تویش... که دور گوسپند بنفش تری را گرفته اند... و فلشی که قرار بود تویش هنگ اور باشد و حالا نمی دانم کدام فیلم.

این پسرک 15 سانتی نارنجی با دهان گشادش... و بوی عطر خوبی که می دهد...

و... آن نامه ای که.... خب بگذریم...

این ها عزیز ترین داشته های این لحظه ی منند.... دوستشان دارم به اندازه ی 5 سال و هزار شب...


پ.ن: این عزیز ترین های من در ادامه ی ان بازیِ جا ردن دوست داشتنی ها توی یک برگه ی A4 نیست. این ها کادو اند. از دوستی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:50  توسط مداد گلی  | 

128

هیچ نخوانیدش. این پیشنهاد من است.


آدم توی هیچ چیز که اصالت نداشته باشد اما توی ایمیل داشتن باید اصالتش را حفظ کند. باید یک آدرسی داشته باشد که برگردد به هزار سال قبل. که همین طور سال تا سال خاک بخورد و هفت هزار ایمیل نخوانده تویش باشد. و یک روزی که همه ی دنیا تعطیل می کنند و می روند خانه هایشان (بله، من نرفتم خانه هایمان. این 5 روز یک درمیان تعطیل را توی خوابگاه بودم) در این ایمیل را باز کند و هی نخوانده های مزخرفش را پاک کند و برسد به خوانده هایی که یک جایی توی تاریخ حوالی سال دو هزار و هفت گیر کرده بودند. دو باره بخواندشان. و خودش را آماده کند برای به گ. رفتنی که منتظرش است. 

بله آدم همین طور که دارد اصالتش را حفظ می کند, برف بازی هم می رود توی کوه و با خودش مچ پای پیچ خورده بر می گرداند. آدم روز و شب ازین اتاق به آن اتاق (جزیره هایی که هنوز توی خوابگاه مسکونی مانده اند) می رود و چایی می خورد. لپتاپ خرابش را به دوش می کشد شاید دوباره روشن شود، که توی این چند روزه مجبور نباشد هی کتاب بخواند (اما خب. بد هم نبود. تمام روز اول گذشت به خداحافظ گری کوپر). آدم هی زنگ می زند به "س". مسیج می دهد به "هیز دَد". به "هیز سان".  آدم همه ی هیجانش را از سر کلاس اپیدمیو با فقط یک کیف پول بر می دارد، می دود که اداره ی پست بسته نشده باشد، برای بسته ی پنج هفته در راه مانده. اما آقای پست رفته اند تعطیلات، شما چهار شنبه بیا هستن. آدم با همان لب های آویزانش می رود دوباره سر کلاس تا لااقل غیبت نخورده باشد. خیال نکنید آدم درس هم می خواند. بهانه دارد. قرار است خانم "ف" برایش کتاب اطفال بگیرد : باشه توی همون کتابه می خونم که خط بکشم زیرش. آدم ته هر چی شبکه ی اجتماعی هست را در می آورد. ریدر که تمام می شود، +G هم که کم می آورد. می رود سراغ فیسبوکی که هیچ وقت سراغش نمی رود. به توییتر هم کشیده می شود. ممنون از آقای مخترع اینترنت. (اما راستش آقای مخترع اینترنت این امکان را هم داد که هی قیمت سکه را نگاه کنم و هی دلار و هی سکه و هی فکر کنم که قرار است کدام غلط را بکنیم).

آدم می داند که امشب همه سوار اتوبوس های VIP شان می شوند و می آیند، خیلی خوشحال و خوابالود. اما آدم خودش دوست دارد برود. یک جایی که نه الزامی به دیدن باشد، نه شنیدن. فراموش نکنم، نه خواندن. برود زیر درخت انجیر بنشیند تا هر وقت اوضاع دنیای چند خطی اش درست بود برگردد.


پامو ول کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:34  توسط مداد گلی  |